تبليغاتX
annotazioni

بالاخره، رئیس جمهور کیست، لاریجانی یا احمدی نژاد؟

14 آبان 88

 

آقای احمدی نژاد بنابر مقاله ی روزنامه ی ایران، دو هفته پیش خدمت رهبر محترم گفته بود اگر درآمد  اجرای هدفمند شدن یارانه ها  در بودجه ی سالانه ادغام شود، این برنامه زمین می خورد. همین خبر را روزنامه ی کیهان نیز آورده اما کلمه ی دو هفته جا ماند، که تقریبا راهگشا است. در اخبار ساعت 9 پریروز از تصمیم مجلس در باره ی بند 13، دومین صحبت آقای احمدی نژاد پس از اظهار نظر رئیس مجلس حذف شد. در اخبار کانال ها نیز گفته نشد آقای لاریجانی با مذاکرهاتس را هیئت رئیسه که آیا رئیس جمهور حق صحبت دارد یا نه عاقبت به ایشان اجازه ی صحبت قبل از رای گیری سریع السیر را نداد و این بند حذف شد و  درآمدی که کنار گذاشته می شود از کنترل مستقیم دولت کنار رفت. مثال دیگر آن را که برای افکار عمومی دانسته نبود، در باره حمل و نقل عمومی درون شهری و برون شهری بود که خود آقای رئیس جمهور گفتند چگونه با دست کاری مجلس از کنترل دولت خارج شد و پس از آن همه حمایت مالی دولت حالا با مساله ی مترو گر ه ای خورده که با دندان هم باز نمی شود.

هنگامی که آقای رئیس جمهور در مشهد فریاد می زد " عقب نشینی از منافع مردم محال است محال!" کسانی که می دانستند مساله چیست به روی خود نیاوردند و با کله ی پائیین راه ضربه زدن را ادامه دادند. کسانی هم که نمی دانستند حدس زندند مساله داغ  بوده و به بن بست رسیده است. این فریاد داغ نمی توانست به موضوع سوخت هسته ای برگردد که هنوز روی میز مذاکره بود و به موضوع تحول اقتصادی و اجتماعی کشور بر می گشت. اما این کشمکش به دو هفته و چند هفته پیش بر نگشته به ماه ها و به دولت نهم پیش از انتخابات بر می گردد. به خود مسائل انتخابات بر می گردد. این متغییر اصلی معادله ی تحولات اقتصادی را کش دادند و به عقب انداختند تا با اقناع راهی باز شود اما باز هم حاصل معادله این شد که تنها 17 رای علیه تصمیم مجلس در برابر 179 رای مخالفت کرد و تنها بعد از اجرای توطئه بود که 60 نماینده نامه ی بررسی مجدد این بند در کمیسیون را امضاء نمود که البته به نظر هیئت رئیسه بستگی دارد که خود مبتکر همین تله است.

رهبر محترم اشاره ای به تلویزیون کرده بودند که اگر بیشتر خبر رسانی کند... و خانم وزیر بهداشت نیز پیش مدیر تلویزیون آمدند و تقاضا کردند فعالیت ها و دستاوردهای این وزارتخانه را بیشتر نشان دهند. پاسخ مشروط علی ضرغامی، که معمولا لبخندی بر لب و کنار چشم دارد، این بار بسیار جدی گفت که اگر وزارتخانه هم پاسخ  اعتراضات مردم را بدهد. دست آخر هم این که آقای علی لاریجانی مانند این که کار لایحه ی هدفمند کردن یارانه ها پایان یافته باشد به سفر عراق می رود ظاهرا به دعوت قبلی رئیس مجلس عراق اما در برنامه ی سه روزه ی ایشان ملاقات و گفتگو با ریاست جمهور عراق تا پایین است. مانند یک رئیس جمهور. به نمایندگی از کی؟ با کدام سیاست؟ آن هم در برابر آن بحران سیاسی به هم ریخته ی پیش از انتخابات عراق! البته داستان این سفر به این شلی ها نیست. رهبران عراق هم همه چیز را می پایند و می دانند که کی حرفش چیست. لاریجانی خودش روزی روزگاری به روزنامه نگاران گفته بود بنزین روی آتش نریزید تا مردم در آرامش تصمیم بگیرند. پس ایشان موج سوار نیستند و آرامش می خواهند. اما " ما موجیم و آرامش ما عدم ماست."  تند باد تاریخ در حال وزیدن و فزونی است. پس ایشان در عراق در هفته های پیش از انتخابات و کش و قوس های تفاهم نامه ی اوباما برای خروج کامل نیروهای نظامی تا 2011 چه سیاستی را اجرا می کند؟ دست ایشان البته باز نیست و روندی که باید پیش برود پیش می رود.

 چه کسی در افغانستان رو دست خورد؟  رئیس جمهور ایران پیروز کرزای را تبریک گفته بود. در کنار کرزای فهیم و دوستم ایستاده اند. امپریالیسم آمریکا علیه ژنرال فهیم بد جور خط و نشان کشیده اما کرزای زیر بار  این شانتاژ نرفت. او مدتی است با نمایندگان ارتش آمریکا در افتاده و علیه بمباران های آن ها فریاد می زند. دریکی از توافقات میان دولت کرزای و سران ناتو قرار  شد از هواپیماهای بدون سرنشین برای بمباران ها استفاده نکنند اما ادامه دادند و آخرین " اشتباه" بزرگ آن ها سوزاندن بیشتر از 50 نفر زن و بچه و مردی بود که برای گرفتن نفت کنار تانکر کذائی گرد آمده بودند. اخیرا هم  کرزای فاش کرد طالبان را خود نیروهای ناتو به شمال آرام افغانستان هلی برد می کنند.

داستان روشن است. کرزای را که خود محافل امپریالیستی و همکاران ایرانی آن ها در افغانسان برسر کار آوردند مدتهاست به دردشان نمی خورد و عبدالله عبدالله، که قاعدتا باید در افغانستان به عنوان یک فرصت طلب شناخته شده باشد، کسی که پس از قتل احمد شاه مسعود کراوات زد و به وزارت رسید ، برای ادامه ی سیاست تجاوز آن ها مناسب تر باشد. دلیل؟ این که وی تقاضای اعزام نیروهای بیشتری از ناتو و آمریکا را نمود. دلیل؟ اصرار هولبروک برای به دور دوم رفتن انتخابات. اما وی  از دور دوم کناره گیری کرد شاید مردم را احساساتی کند، وقت بگیرد و بازی باخته را به هم بریزد اما رو دست خورد. کرزای رئیس جمهور شد، عبدالله اعتراض کرد اما او دیگر کسی نیست.  می خواهیم بدانیم در ایران چه کسانی  انتظار این تغییر ناگهانی در صحنه ی افغانستان را نداشت؟ نه چندان برای این که بدانیم چه کسی چه " مصلحتی" برای سرنوشت افغانستان یا عراق اندیشیده، بل برای خواندن دست کسانی که به هر تقدیر می خواهند زیر آب احمدی نژاد رئیس جمهور را قبل از این که زیاد دیر شود بزنند. جنبش او و سیاست او  می تواند بسیاری از ناگفته ی های این 28 سال را برملا و دست های آلوده ی بسیاری از گردانندگان را برملا نماید. اگر گفته شود این آقایان کراواتی و خانم های با کلاس سبز پوش و آزادیخواه و وطن پرستی که جانشان را در شعار برای ایران فدا می کنند، هر بار که سردار سپاهی کشته شود ذوق می کنند و از کشته شدن سردار شوشتری و دوستش  و ریش سفیدان قومیت های شیعه و سنــّی نیز ذوق زده شده  و جشنی هم گرفته باشند تعجبی ندارد.   مساله برسر انسان دوستی نیست. اخلاق بر سر انساندوستی نیست بل هربار بیشتر طبقاتی شده و جنگ طبقاتی فقط مرزهای خود و اخلاق خود  را می شناسد. طبیعی است که سبزپوشان احساساتی و بشر دوستانی که ظاهرا برای هر ظلمی مثلا در کهریزک به فریاد می آیند، کشته شدن سرداران سپاهی که مردمی بوده و برای مردم سیستان  و بلوچستان بیمارستان ساخته تا آن جا که بسیاری از بلوچ ها خواستار بازگشت به ایران و استفاده از دستاوردهای رفاهی شده اند، شاد شده باشند و پیکی هم به سلامتی همدیگر زده باشند. مگر هنگامی که آتش بس میان ایران و عراق اعلام شد اشخاص بسیار با کلاس و تاجر  مآب فرش فروش که لابد در کار قاچاق اسلحه هم بودند به یکدیگر تسلیت نگفتند؟ این هم روی دیگر همان سکه است.

اگر منظور فلج کردن و بی آبرو نمودن و سپس برانداختن احمدی نژاد باشد هر وسیله ی مذمومی هم موجه است زیار هدف موجه است. چه هدفی؟ این که دولتی انقلابی نتواند کمک کند مسیر تحولات ایران و منطقه و جهان بالاخره به سوی مانفع مردم و شرکت مستقیم آن ها برای تعیین سرنوشت خود برود. در رای به همین بند 13گویا فقط 17 نفر به  پیشنهاد دولت رای مثبت دادند و بقیه غایب بودند و 170 نفر هم علیه صنوق مستقلی که در اختیار دولت باشد. پس، مجلس هشتم در دست کیست؟ چه شد که اصولگرایان باز هم به ریاست لاریجانی رای دادند؟ این مسائل را با کدام گفتگو بر سر کدام برنامه های داخلی و خارجی، اقتصادی و اجتماعی، سیاسی تاکتیکی یا راهبردی، کی و کجا می توان پیش کشید و باز کرد و آب را از کثافات تصفیه نمود؟ عجله نداشته باشیم؟ باشد. خود بخود همه چیز روشن می شود. به ااین شرط که دیر نشده باشد. این "خیلی زود دیر می شود" دیگر به دست کسی نیست. وقتی که مترو زیر زمین گیر میکند و آتش سوزی هم راه می افتد و درها هم 5 دقیقه باز نمی شود یا آتش نشانی 25 دقیق دیر می رسد یعنی که می تواند دیر هم بشود. سردار رونانیان درست می گوید: مدیر انحصار طلب مترو را برکنار کنید! اما این کار را شهردار خلبانی از جان گذشته بکند که همکار اوست و در برابر بحران مترو سکوت کرده و به باز شدن تونل توحید موکول می کند؟ سردار رونانیان می داند سرنوشت این دو مدیر به هم پیوسته است و این، آن را از کار برکنار نمی کند اگرچه راه قانونی اش همن باشد.

اعلام موضع رئیس نیروی انتظامی تهران بزرگ نیز نه تنها جالب بل در  این معادلات برهم زننده و براندازنده ی روند تحولات وارد می شود. او میگوید در تهران حدود دویست هزارتوزیع کننده مواد داریم. ما آن ها را دستگیر کرده تحویل نداده آزاد می شوند. آیا هنوز دادسرا ها در دست " آن ها" است؟ دادسراهایی که متهم حق داشتن وکیل ندارد؟ دادسراهایی که اغلب، اگرچه مثال برعکسش دسده نشده، به نفع زورگویان و باجگیران حکم داده اند؟ آیا انقلاب اسلامی  و دولت مردمی انقلابی احمدی نژاد واقعا از پس این همه کثافتی که در تمام این سالها پس از قتل رجائی و با هنر که تازه داشت برملا می شد بر خواهد آمد؟ تند باد تاریخ در همین جهت می وزد. توطئه گرانی که در مجلس جا خوش کرده اند و پریروز ذوق کردند چون فکر کردند احمدی را زمین زدند در محاصره ی مردم و هوشیاری آن ها هستند. آن ها چه بخواهند و چه نخواهند در آن جا یا هرجای دیگر در محاصره ی انقلاب قرار دارند و راه دوری نمی روند. بند 13 سر جای خود بر می گردد و روند تحولات که پا گرفته و زمینه دارد جلو می رود و در این روند انقلابی ایران ما تنها نیست. هم غزه، هم لبنان، و هم آمریکای لاتین، و هم آفریقا و آسیای بزرگ و پر جمعیت و تاریخ همین روند را می روند. به نفع کسانی که سرشان به تنشان می ارزد این است که در این روند مفید و سازنده باشند و فکر کنند و پیشنهاد دهند و تا حد نابودی نوکر خود بینی و خود پرستی فردی یا طبقاتی شان نباشند.  

+ نوشته شده توسط farrokh bavar در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 9:22 |

برای کنفرانس دانشجویان "کلبه" در قم

 

علل بیگانگی انسان از طبیعت و تخریب آن

هرج ومرج شهر نشینی و معماری آن؛

دانشجویان معماری، شاعر، هنرمند و مدیران آینده......

ماهیت دوران و فرصت های آن

 

6 آبان 88

 

این روشن است که طبیعت قادر نیست هرچه را که از آن طلب کنیم و در هر لحظه که بخواهیم پاسخگو باشد. طبیعت روند خود را دارد و انسان باید تابع آن باشد، آن را بشناسد و با آن سر سازگاری داشته باشد. از طرف دیگر، روند ازدیاد جمعیت جهان و بهره کشی مفرط از طبیعت باعث شده ارتباط انسان با طبیعت در همین چند قرن اخیر از تعامل  خارج شده و وضعیت بحرانی و ناپایداری را بوجود بیاورد که هم سرنوشت طبیعت و هم خود جوامع انسانی را به مخاطره انداخته است.

این مطلب را از این جا آغاز می کنیم که دانشجویان معماری باید مدیران آینده باشند، مدیرانی که برای همه چیز و در همه جا توانایی برنامه ریزی صحیح را داشته باشند حتی اگر ارتباط مستقیم با معماری نداشته باشند. مثلا:

 

 در برابر کشتار جاده ای در ایران با 26000 کشته در سال اخیر چه راهکارهایی باید اندیشید. گفته شده در هشت سال اخیر کشته شدگان جاده ای از کشته شدگان جنگ هشت ساله بیشتر بوده است. این مساله ی پیچیده ی اقتصادی، زیر بنایی، ساختاری، اجتماعی، قانونی و فرهنگی مربوط به ارتباطات و حمل و نقل را چگونه  می توان حل کرد.

 

 یا مساله ی آب:

در برابر خشکسالی فزاینده و پایین رفتن سفره های آب زیر زمین چه راهکار های را می توان پیش بینی نمود. شمار چاه های عمیق مجاز و غیر مجاز در استان ها و شهرستان ها، رشته قنات های موجود متروک، خشک یا فعال، وضعیت یخچال ها، مقدار برف و بارش، رودخانه ها، دریاچه ها، تالاب ها ، سدها و آبگیرها. مقدار استفاده ی شهرها و روستاها از آب های موجود.

 

یا ارتباط شهر و روستا و طرح مهاجرت معکوس، از شهر به روستا و به طبیعت؛ چگونه طبیعت را دوباره بشناسیم و آن را قدر نهیم. با آن آشتی کنیم. یعنی چگونه دوباره خود را بیابیم. خود را بسازیم و با طبیعت وفق دهیم. تفاوت های عمده انسان با طبیعت چیست؟

 

این ها برنامه هایی است که اگر مستقیما به رشته ی معماری مربوط نشود اما بدون آن، معمار معمار نمی شود زیرا معماری پیچیده ترین و دربرگیرنده ترین رشته هایی است که بیشترین دیسیپلین ها در آن حضور دارند و معماری نتیجه ی ترکیب آن هاست.

 

هوشمندی در طبیعت، حیوان و انسان؛

 

طبیعت را بشناسیم. طبیعت نیز برنامه دارد و آن را پیوسته انجام می دهد. حیوانات نیز باهوشند و برای زندگی خود برنامه ریزی می کنند. کاستور، حیوان تقریبا منقرض شده ی آمریکای شمالی، برای ساختن خانه ی خود، درخت مناسبی را انتخاب می کند، ساقه ی آن را از یک طرف می جود طوری که با افتادنش روی عرض رودخانه، سد بوجود آمده و حوضچه ای ایجاد گردد تا در آن، خانه ای بسازد که ورودی اش از زیر سطح آب و پنهان بوده اما سطح داخلی اش خشک و دارای تهویه هوا نیز باشد.  هر حیوانی را که نگاه کنیم تقریبا همین برنامه ها را برای زندگی و بقا طراحی کرده  و خودش را برای تعامل با طبیعت حتی با کوچ و مهاجرت های دور در دریا یا هوا و یا زمین آماده کرده است. طرز کار زنبور عسل وکیفیت تولیداتشان را که کم و بیش می شناسیم و اتفاقا با استثمار زیاد آن ها به نام راندمان بیشتر زنبور عسل داریم نسل آن ها را  بر می اندازیم. انسان با بهره برداری از ذخیره ی زمستانی زنبور و دوبرابر کردن ساعات کار و خوراندن شیره ی شکر به آن ها نادانی یک تفکر سرمایه داری عقب افتاده را نشان داده و باعث مرگ ومیر و بیماری های فراگیر زنبور عسل شده و این سئوال پیش می آید که در این میان کی باهوش است و کی نادان به همین دلیل ساده که اگر یک نفر دیابتی از این نوع عسل مصرف کند مانند این است که شکر خورده باشد.  مورچه ها حفره هایی سربالا درست می کنند تا هنگام آب گرفتگی  هوادر آن ها باقی مانده و به آن پناه می برند. اگر هوشمندی ارتباط مستقیمی با بغرنجی کار داشته باشد پس آیا کار پرندگان از ماهیان و کار آب زیان از حیوانات مشکلتر نیست؟ آیا هوش آن ها به همان نسبت تغییر نمی کند؟

پس تفاوت انسان با حیوان در هوشمندی نیست. هوشمندی چیزیست که در همه جا پخش است. تفاوت ما در این است که حیوان فقط  برای نیاز خود در طول یک چرخه ی طبیعت تولید می کند اما انسان برای تولید زیاد و مبادله طراحی میکند. با کشف دی ان آ دیدیم چگونه هوشمندی در تمام سلول های بدن ما پخش است و اجزاء گوناگون بدن بدون کسب اجازه از سر و بخش جدید و متفکر بدن، کار خودش را انجام می دهد. در طبیعت نیز ما شاهد چنان ترکیب و تبدیلی هستیم که توانسته ما را، از هنگام بانگ بزرگ، بیگ بنگ انشتاین، که همه چیز فقط هلیوم بود، به انسان امروزی متحول کند.  اما باید دید از هنگامی که انسان توانسته از طبیعت فاصله بگیرد و با استفاده از فن آوری خود سرانه کار کند چه عواقبی در اکو سیستم و تعادل طبیعی ایجاد کرده  است. اگرچه ظاهرا این مطالب ارتباطی مستقیم با رشته ی معماری ندارد اما یک معمار قبل از این که یک مدیر و برنامه ریز باشد یک عاشق است. عاشق زندگی. یک شاعر است، یک هماهنگ کننده ی زندگی است. یک هنرمند است. یک سهراب سپهری. او بدون دوست داشتن زندگی و حیوانات و نباتات و تمام طبیعت و شناخت آن ها با پوست و گوشت و تمام حواس خود، همان موجود بی هوویت و خود پسندی می شود که همین الان در میان معماران متفرعن فراوان داریم. معماری ما هیچ ربطی نه به زیبایی  نه به هوویت انسانی نه به هوویت اقلیمی فرهنگی ایرانی و نه به هنر دارد. اگر این را پذیرفتیم باید به دنبال یافتن دلایلش برآییم. و این داستانی دراز دارد و از هرچه که بگوییم باز هم کم گفته ایم.

 

حدود 65 میلیون سال پیش، هنگام پنجمین زوال گسترده ی گونه های روی زمین، اواخر دوران کرآتسوس  پیش از دوران سوم زمین شناسی، تنها دینوسائورها یا دایناسورها از بین نرفتند و بیشتر از نیمی از تمام گونه ها و موجودات کره زمین نابود شدند. شکل و حالت زمین در آن دوران با وضعیت کنونی تفاوت های زیادی داشت. سطح اقیانوس ها تقریبا 200 متر بالاتر و میانگین گرمای آن ها تا 43 درجه، مانند گرمای یک گرمابه می رسید و گرمای کلی  از 10 تا 15 درجه گرمتر از امروز بود. مقدار بی اکسید کربن نیز از سه تا شش برابر مقدار کنونی بود که به علت فعالیت آتشفشان هایی بود که هزاران سال طول می کشید. آتشفشان هایی که به علت جا به جایی و دور شدن قاره های جدید فعال شده بودند، امروز تنها مسئول 2% تولید بی اکسید کربن هستند. از یخچال های قطب های شمال و جنوب خبری نبود و گروئنلاند سبز و پر از درختان سوزنی برگ و همیشه سبز بود. به علت دمای بالای اقیانوس ها توفانهای بسیار شدید وجود داشتند اما با این وجود زندگی در روی زمین و در آب ها ادامه یافت. هوشمندی زمین، به شکل تراکم صدف ها و کربنات کلسیم باعث جذب و کاهش دی اکسید کربن می شد. به همان گونه که اگر از دی اکسید کربن در فضا کاسته شود زمین به سوی یخبندان میرود اما باز هم درختان مقدار بیشتری از آن را تولید می کنند تا به تعادل را برای حفظ زیست بوجود بیاورند. مساله اینجاست که مقدار شدت دی اکسید کربن و گازهای گلخانه ای که دستگاه صنعتی انسان در این دوره در حال تولید است شاید 300 برابر مقداری است که آتشفشانهای دوران اواخر پالئوسن و اوائل ائوسن به فضا وارد می کرد.

بیولوگ ها و زیست شناسان معتقدند که اینک در ششمین دوران زوال گسترده قرار گرفته ایم زیرا در همین سالهای اخیر و قرن گذشته گونه های بسیار زیادی از حیوانات و نباتات از بین رفتند با این تفاوت که این بار، نابودی آن ها مستقیما تحت تاثیر رفتار و فشار انسان و جامعه ی انسانی بر طبیعت، و سیستم ها و طرز استفاده ی آن ها از تکنولوژی بوده است. شرکت های انحصاری بین المللی دانه های زیادی را از بین برده و دانه های دیگر را جمع آوری کرده با دستکاری ژنتیکی و خنثی سازی ژن تجدید تولید آن ها در انحصار خود در آورده تا قیمت ها را با بیشترین سود ممکن تعریف کنند.  بنابر نظر مجمع اکوسیستم هزاره ی سوم سازمان ملل، با همکاری 1360کارشناس از 95 کشور جهان (از کتاب 6 درجه، مارک لیناس از انگلستان.نوبل 2007) دو سوم تمام اکوسیستم هایی که نسل انسان به آن ها بستگی دارد در حال انحطاط بوده و چنان در حال مصرف قرار دارند که پایدار نخواهند ماند.

تحقیقات بسیار زیادی در جهان نشان میدهد که با این فشاری که انسان بر طبیعت وارد می کند و آن را گرم و آلوده می کند، محیط زیست چندان زیاد به طول نخواهد کشید. در حقیقت ما داریم در 12 ماه سال به اندازه ی 14 ماه از تمام منابع طبیعی زمین سوء استفاده می کنیم و این وضعیت به زودی طبیعت را به کولاپس و یک سکته ی بزرگ فراگیر می کشاند. در حقیقت مساله این نیست که در کلان شهرها چه برنامه های ترمیمی و اصلاحی را جلو کشیده و شاید هم اجرا کنیم. مساله این است که کلان شهرهای جهان بدون آب خواهند ماند و فاجعه ای رخ خواهد داد که مانند یک زلزله ی بزرگ، ناگهانی خواهد بود و چاره ای بجز ترک آن ها باقی نخواهد ماند. تهران 5 رودخانه را به خود کشید و روستاها را از آن ها محروم کرد. باافزایش تراکم شهر که بنام های گوناگون نو سازی و بهینه سازی بافت های فرسوده در تمام شهر های ایران و از جمله ایتالیا صورت می گیرد این مقدار آب به زودی کفاف نمی دهد و از طرف دیگر از مقدار بارش و برف نیز به سرعت کاسته می شود، و این کاهش اگر تا کنون تدریجی بوده، با عبور از نقطه ی بحرانی، ناگهان دچار جهش شده و یک خشکسالی فراگیر به وجود بیاید. این مساله را وقتی که به کشورهای اتمی و با جمعیت چند میلیارد نفری که از خیر سر رودخانه های بزرگ کوه های هیمالیا در جبهه ی جنوبی و شمالی آن، یعنی پاکستان، هند و چین زندگی می کنند در نظر بیاوریم، عمق فاجعه آشکار می گردد.

اما فاجعه ی بزرگتر این جاست که وزیر محیط زیست کشور هندوستان بعید می داند  صنایع پیشتاز و پر تنش کشورش دست از تولید برای سود بیشتر فعلی برداشته و راه را کج کرده، به محیط زیست توجه نمایند. این مساله ایست که به تمام نظام تولید سرمایه داری که بر اساس بیشترین سود در کمترین مدت طارحی شده و کار می کند مربوط می شود. یک نگاه کوتاه به ساختار فرسوده ی صنعتی ایالات متحده از سد ها، پل ها ، بند ها و زیر ساخت های دیگر نشان می دهد که به زودی دوره ی عمر مفید آنها و بسیاری از زیر ساخت های آمریکای شمالی و جهان به پایان رسیده درست هنگامی که بحران مالی و اقتصادی دارد پایه های نظام سرمایه را می جود و سیستم قدرت باز سازی گسترده و به موقع آن ها را ندارد. (اقتصاد هیدروژنی. جرمی ریفکین. 2002).

 

 

قدرت ایئولوژی

دورانی که انسان هنوز به طور تجربی در تکاپوی شناخت طبیعت و رمز و راز آن بود برای هر پدیده ای خدایی آفریده بود و از طریق پرستش خدایان، طبیعت را نیزستایش می کرد و به آن احترام می گذاشت. مکزیکی ها کهن سنگ نمک را به عنوان یکی از خدایان می پرستیدند زیرا برایشان زندگی آور بود. یونانی های باستان فکر می کردند تمام آب های رودخانه ها و دریاچه ها و باران ها از یک منبع یعنی از اقیانوس سرچشمه می گرفت. ایرانی های کهن فکر می کردند تمام کوه ها از البرز و دماوند زاییده شدند. آریایی ها فکر می کردند زمین خاکی در آغاز یکی بوده و سپس به هفت بخش تقسیم گشته است. در اوستا از سگ ستایش شده زیرا بسیار به کار زندگی دامپروری و روستایی انسان آمده بود.. انسان به طبیعت احترام می گذاشت زیرا هنوز پیرو و تابع آن بود و از آن می هراسید. نخستین امپراتوری وسیع جهان، هخامنشی، که پس از فتح بابل برده داری را ملغی اعلام کرد بینشی دوگانه و بر اساس تضاد داشت. با تمام جسارتی که داشت از چیزی مانند گاز و قیر به اندازه استفاده می نمود.  بجای ساختن معابد ابدی و سنگین برای خدایان، پارسه را ساخته و جهشی جسورانه در فضای معماری خلق کرده، سازه ی سقف راسبک و از چوب اختیار می کند. یک واحد فضایی تنگ و تقریبا نیمه پر معابد مصری یونانی حدودا 4*4*10= 160 م مکعب و یک واحد فضایی دلباز و بلند پارسه 8*8*20 = 1300 م مکعب بوده است. اما کمی بیشتر روی یونان تمرکز کنیم.

یونانیان نیز با خدایانشان طبیعت را حرمت می گذاشتند. کوه المپ مقر خدایان از دستبرد مصون بود. چشمه ی دافنه آب پاکیزه ای داشت. اگرچه نظام معیشتی آن ها بر اساس برده داری بود اما اندیشه ی آن ها برفراز واقعیت مادی پرواز می کرد. برده های یونانی در گفتگوی اربابان فیلسوف شرکت می کردند.  آریستوفانه در کمدی صلح خود، در نقد جنگ و در جستجوی ایرینی خدای صلح،  بازیگرانش را به آسمان هفتم می برد و آن ها خدای مونث را در اسارت مارس، خدای جنگ، مذکر، کت بسته می بینند. او زنان را هم بر علیه جنگ به اعتصاب می کشاند یا با سر و صورتی مردانه به تصرف مجلس مردان می برد تا قوانین را به نفع زندگی تغییر دهند. این همه در تئآتر یونانی در حضور سرکردگان دولت شهرها از آتن تا سیسیل صورت می گیرد. تئآترهای یونانی در زیباترین مکان طبیعی، باز و در برابر دید یک دریا یا یک دشت، در شیبی ملایم ساخته می شد. یونانی ها مانند فنیقی ها و اتروسک ها عاشق طبیعت بودند و همین عشق آن ها زمینه ی خلق زیبایی های شد که در مجسمه سازی های فیدیا و هنرمندان دیگر می بینیم. مجسمه های یونانی بیشتر در حال حرکت هستند و این را یا با حرکت باد در لباس ها یا حرکت ورزشکاران و اسب ها و زد و خورد ها می بینیم. ثابت می کنند زیبایی ساکن نیست. آن ها پس از دوران کهن و با دقت در حرکات و جزئیات به این حقیقت دست می یابند که زیبائی در حرکت نهفته است و آن را می پرورانند. و این واقعیتی است که بر فراز وضعیت موجود جنگ های پیوسته و برده داری پرورش می دهند.

تئآتر رومی اگرچه در ظاهر تداوم همان فرهنگ یونانی است اما رفته رفته به عکس و به نفی آن تبدیل می شود. روم یک جمهوری بزرگ و سپس یک امپراتوری فراگیر است.

تئاتر رومی شیب تندتری گرفته از پیرامونش جدا و فارغ می گردد. کاری با طبیعت ندارد و محتوی آن نیز بجای نقد وضع موجود به اپرا و قلقلک سرکردگان می پردازد. این تئاتر که هنوز تحت تاثیر نوع یونانی اش است بزودی به آمفی تئاتری بزرگ مانند کولوسئوم یا کولیزه تبدیل می شود که جایی برای نمایش قدرت امپراتوری با مسابقات و اسب دوانی ها و رزم آوری هاست. یک قدرت و توانائی بس بزرگ در فن ساختمان در خدمت بزرگترین ماشین نظامی تاریخ بشر تا آن زمان و تا دوران امپریالیسم جهانی امروز.

در ادبیات کهن آمده که اتروسک ها، بازرگانان قهار، دوستداران طبیعت، نیازی به شکار نداشتند زیرا چنان زیبا فلوت می نواختند که گیاه خواران خودشان نزد آن ها می آمدند. فنیقی ها و اتروسک ها و سپس یونانیان به جنگل و موجوداتشان و خدایانشان اعتقاد داشته و حرمت آن ها را نگاه می داشتند در حالی که رومی ها فقط برای گرم کردن حمام های بزرگ سناتورها و فرماندهانشان بی واهمه جنگل ها رانابود می کردند.

 امپرتوری فراگیر روم، پس از قرن ها ایئولوژی میترایی و خدایان یونانی و شرقی دیگر و کشمکش میان آن ها، نیاز به خدایی فراگیر داشت و کنستانتین، بی آن که خود مسیحی باشد دین مسیح را به عنوان دین رسمی تمام امپراتوری روم، از جنوب انگلستان  و اسپانیا و شمال آفریقا تا آسیای صغیر و ارمنستان انتخاب می کند تا بجای کشتن مسیحیان از آن ها مانند برده استفاده کند. اما این بار جنگ و دعوا بر سر باکره بودن حضرت مریم بالا گرفته و شورش های اجتماعی در پایتخت شرقی امپراتوری با آتش زدن بازیلیکاها آغاز می گردد. سیسیل زیبا که تا آن زمان مکان جوشش هنر و ادبیات و تآتر و دانش و فن و البته همچنین جنگ میان دولت شهرهای یونانی و فنیقی ها بود به انبار گندم امپراتوری روم  تبدیل شده و تا فرا رسیدن مسلمانان از هرگونه جوشش نبوغ و خلاقیت بی بهره می شود. انسان از طبیعت فاصله گرفته  رفته رفته از آن دور می شود تا تصرف قاره ی آمریکا، نابودی اقوام و فرهنگ بومی آن ها و دوران انقلاب های صنعتی که به یکباره دست به عمق زمین برده و مواد سمی اش را از دل و روده ی آن بیرون کشیده، به عنوان منابع سوخت و انرژی به کار تولید و صنایع و تسلیحات و جنگ و تقسیم دنیا میرساند و زمین و زمان را آلوده می کند. اخلاق کاملا دگرگون شده و هیچ نیروئی نمی تواند جامعه ی انسانی را از استثمار افسار گسیخته ی طبیعت باز دارد مگر این که مکانیزم ها و اندیشه ها و فرهنگ استثمار دگرگون و برچیده شود. یک معمار می تواند هم این راه را انتخاب کند و هم آن یکی را. " کلبه" همین دو راهی را به بحث و گفتگو گذاشته است. شاید شما بتوانید سوزن بان این دوراهی بشوید.

 

 

علمی - تخیلی

 

پروژه هایی که دانشجویان و مهندسان برای مسابقه ی بین المللی یک خانه در 2050 در شهر تبریز برگزار شد نشان داد دانشجویان و دانشگاه ها چندان متوجه اوضاع و ماهیت دورانی که در آن بسر می بریم نیستند. یک خانه در سال 2050 پروژه ای علمی تخیلی است و البته دانشجویان بیشتر یا تماما به جنبه ی تخیلی آن پرداخته بودند. یک نمونه ی خوب که می توان برای ترکیب علمی و تخیلی معرفی کرد ژول ورن فرانسوی با سفر به ااعماق زمین یا هزار مایل زیر اقیانوس ها و 80 روز به دور دنیاست. ژول ورن با تمام قدرت تخیل فوق العاده اش اما دانشمندی توانا در بیشتر زمینه ها بود و توانست ترکیبی از این دو بوجود بیاورد و بتواند اختراعات فن آوری در یک قرن و نیم آینده را پیش بینی نماید. ما در سال 2050 اوضاعی بسیار بدتر از آن چه اکنون با آن سر و کار داریم باید تصور کنیم و از همین حالا به این پژوهش دست بزنیم و هنگام تصور و خلق فضاهای معمارانه شرایط بسیار نا مساعدی را در نظر بگیریم که اجازه ی ساخت هیچ گونه آسمان خراش و ساختمان بلند مرتبه را نمی دهد. این مساله یکی از متغیرهای معادله برای طراحی مثلا بافت های فرسوده ی شهرها و کلان شهر تهران است. با در نظر گرفتن کاهش آب رودخانه ها و خشکسالی و گرمای فزاینده، به اضافه ی توفان های لحظه ای و شدید باید به طراحی شهری فکر کرد. بنابراین باز هم مهاجرت معکوس و دور شدن از کلان شهر مسموم را باید مد نظر قرار داد. از یک جا باید جلوی هرج و مرج شهر و زندگی شهری را گرفت. کار آسانی نیست اما می تواند پیشنهادی برای تحقیق در میان دروس دانشگاهی بشود تا بازگشت به شناخت و آشتی با طبیعت به یک فرهنگ عمومی در تولید و در رفتار تبدیل گردد.

 

مختصات طراحی شهری

 

 در حال حاضر یک کودک شهری از شیر نوشیدنی چه می فهمد؟ شیر در بهترین حالت مایعی سفید رنگ و بی مزه و بی بوئی است که از یک قوطی بیرون می آید و کودک رغبتی به نوشیدن آن ندارد. کودک شهری نه تنها گاو را نمی شناسد، نه تنها دوشیدن آن را ندیده و نمی داند آن صدای شناخته شده ی گاو فقط برای صدا زدن گوساله اش بوده و گاو صداها و صحبت های دیگری هم دارد که بزرگترها هم نمی شناسند، که نشان از بیگانگی نسبت به طبیعت است، بل که تا تولید شیر صنعتی باشد، چربی اش گرفته شده و آبکی شده باشد، کودک محملی ندارد که خود گاو را بشناسد و به دامان طبیعت باز گردد. یعنی  تا هنگامی که تولید بر مبنا و محوریت سود آوری و تقلب است بازگشت به طبیعت  ممکن نیست. انقلاب صنعتی و توسعه ی آن انسان را از زمین ریشه کن کرد و به حومه های آلوده ی شهری پرتاب نمود. کشورهای صنعتی بر سر تصاحب دنیا به جنگ پرداخته و برای درهم شکستن مقاومت  کشورهای عقب مانده سازمان فرهنگ کهن آن ها را که متناسب با طبیعت بود به هم ریختند تا به بهره برداری از منابع زیر زمینی شان بپردازند. کشاورزی به هم ریخت و در مناطقی زمین های کشاورزی، به علت استثمار بیش از اندازه مانند شمال شرقی برزیل، برای همیشه سوخت. تخریب جنگل ها و منابع آب شیرین و سودآوری هنگفت شرکت های سرمایه داری را هم می شناسیم.

یعنی تا هنگامی که حمل و نقل شهری و تشخص و تمایز اجتماعی محملی برای سود آوری صنایع اتومبیل سازی و واردات ماشین های لوکس باشد طراحی شهری نیز با بزرگراه هایی که محلات طبیعی و بافت پیاده را نابود کرده و تا حد دوطبقه شدن  پیش رفته هوا و آب و زمین را آلوده و اسیدی می کند انجام می گیرد.

نمونه بارز یک مدیریت احمقانه کشور ایتالیاست. جغرافیای طبیعی این کشور به صورت یک شبه جزیره ی سرسبز و زیبا و مردمی فعال باعث بوجود آمدن دولت شهرهای دریایی در قرون وسطی شده بود. ونیز، جنوا، پیزا، ناپل، سیراکوز و پالرمو، باری و غیره. تمام تجربه ها ی لازم برای این که حمل و نقل و ارتباطات در نظام مدرن سرمایه داری هنگام وحدت ایتالیا در اواخر قرن نوزدهم بر همین اساس طراحی و مدیریت شود وجود داشت. اما حضور کارخانه ی فیات و پیرلــّی باهم، اتومبیل سازی و لاستیک سازی، باعث شد حمل و نقل از دریا به روی زمین در کشوری با سلسله کوه های گوناگون آورده شود و کشور از بندرهای مجهز و راه آهن و تونل هایی که گنجایش عبور کانتینر را داشته باشد محروم شود. در ضمن، پس از جنگ دوم، به علت حکومت مافیا در جنوب، حکومت سرمایه داری شمال صنعتی، راه دریایی عبور کشتی های سنگین اقیانوس پیما را از لاگونا، حوضچه ی آب شیرین شهر ونیز رد کرد تا به بنادر شمال برسد و شهر قرون وسطی را به فرو رفتن در آب و مرگ تدریجی محکوم نود.

تا هنگامی که یک مدیریت نزدیک بین یا تنگ نظر در کلان شهر تهران وجود داشته باشد که بازهم بر اساس سود آوری به تراکم شهر بیفزاید و اساس حمل و نقل را بر اتومبیل خصوصی  و اتوبوسرانی خصوصی و یا حتی مدیریت خصوصی مترو بگذارد، هیچ راه اخلاقی علیه رانندگان تک سرنشین نمی تواند از کیپ شدن و فلج شدن زندگی شهری و انفجار خشونت در آن جلوگیری کند. این که  تمام کشورهای  به اصطلاح دنیای سوم  دارای پایتختی باشند که مانند لیما در پرو حتی تا نیمی از جمعیت را در خود جا داده و از فضاهای باز و خالی و سبز تقریبا بی بهره باشند اتفاقی و بی دلیل نیست. دلایل آن را باید وارونه کرد تا مردم از تراکم پایتخت به محل اصلی خود باز گردند. اما این روند معکوس نیاز به یک انقلاب در مناسبات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و  مدیریتی دارد. شهرک های اقماری مانند هشتگرد جدید با صاف کردن تپه ها و پر نمودن دره ها ادامه ی همان سیاست قبلی بوده و شهرک به یک خواب گاه تبدیل می شود.

یک نظام مافیایی و رانت خوار باید در آب گل آلود و غیر شفاف کار کند تا از کنترل روی جابجایی سرمایه و منشاء آن جلوگیری کند. پس چنین سیستمی با شبکه شدن و عمومی شدن اطلاعات مخالفت می کند. به همین دلیل ما گسترش شبکه ی نرم افزار را یک انقلاب می نامیم. چنین انقلابی نه تنها زمینه را از قدرت در سایه ی ویژه خواران سلب می کند که از ترافیک و جابجا شدن انسان ها نیز می کاهد. این  کور دلی مدیریت است که هر روز مهندسان را در تهران وا می دارد لا اقل سه ساعت در ترافیک گیر کنند تا هشت ساعت در دفترهای مشاوران مشغول کارشوند، هنگامی که می توانند کار خود را با یک کامپیوتر در هرکجا که هستند و بدون نیاز به جابجایی انجام دهند.

معماری، میان سنت و مدرن

اغلب معماران یا شهرسازان ما با تاسف به معماری سنتی فلات خشک و نمیه خشک نگریسته و مرگ آن را  شامل مرور زمان و از جمله پنج برابر شدن جمعیت ایران زمین می دانند. این دروغ آین جا آشکار می شود که همین ها، چه شهرساز و چه معمار کمر به تخریب این معماری سنتی بسته اند. وقتی خود میراٍ فرهنگی زورخانه ای در میان دولایه گنبد آب انبار بزرگ یزد می سازد، وقتی میراث فرهنگی خوزستان در حریم شوش باستان مجوز هتل سازی می دهد یا شهرسازان و مشاوران بافت های قدیم را بی توجه به ساختار ارگانیک شان با بولوارهای پهن پاره میکنند یا کوچه های آشتی کنان را در خدمت اتومبیل تخریب و پهن و در نتیجه  آفتابی و داغ می کنند، این ها معمار نیستند. کسانی هم که آب هرچه رودخانه هست را جمع کرده از روستا به شهر ها آورده اند تا مردم را به شهر کشانده و روی سرهم سوار و تل انبار کنند شهرساز و مدیر نیستند. شما حساب کار خود را از همین حالا روشن کنید. یا زنگی زنگ. یا رومی روم! یعنی در زمینه ی معماری و شهرسازی به یک انقلاب فرهنگی انسانی نیاز داریم و اگر چنین باشد شما درست برسر دوراهی قرار گرفته اید. دوران کنونی نیز که دوران انقلابات و تحولات اقتصادی و اجتماعی در سراسر دنیاست به کمک می آید. شما کافی است آگاهانه در مسیر قرار بگیرید. این که در برابر ازدیاد جمعیت سیستم قنات پاسخگو نبوده و می بایست از بین برود هجو است. تبدیل آن ها به فاضلاب واقعیت است. شهرسازان یسیاری مطلب باغ شهر را پیش کشیدند و آن ها را طراحی نمودند و راه درست را پیشه کردند در حالی که هنوز به تراکم شهرها افزوده شده و شهرداران بر این کار همت گذاشته و از همکاری معماران و شهرسازان  برخوردار بوده و کسانی که بر خلاف این روش سودجویانه فکر کردند به حاشیه و فراموشی سپرده شدند. وقت آنست که راه را عوض کنیم. هر وقت که با نیروهای اجتماعی و سیاسی موافق توانستیم شهرداری را به دست شهرسازان موافق بسپاریم در باره بقیه اش نیز صحبت خواهیم کرد.

 

 

 

+ نوشته شده توسط farrokh bavar در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 13:41 |

کیش، جزیره ای پر از خالی!

2 آبان 88

 

کیش پر از ساختمان های زیباست. هم مسکونی های کوتاه و هم بلند، هم مجتمع های تجاری بزرگ و کوچک، هم هتل های زیبای بزرگ و مجتمع های بزرگ دیگر که سه شیفته در حال ساخت و سازند، هم خیبان های پهن و زیبا با یک ردیف از هزاران درخت نخل رنگ پریده وارداتی میان سال که از کشور، از میناب آورده و کاشته شده، البته با هزینه های میلیاردی که بیشتر مصنوعی به نظر می آیند، هم سیستم آبیاری قطره ای، چمن های پهناور و نورپردازی های قد و نیم قد. بیشتر تمام قد تا نیم قد، و اسکله ی پهن جدید، و کاریز چندین کیلومتری در عمق زمین، اما، عجیب که تمام این ها تمام خالی یا قسمتی خالی است. اما آن چه که بیشتر ماهیت ناکام لاس  وگاس (ستارگان) و از نظر اجتماعی، طبقاتی آن را فاش و رسوا می کند همین بس که در کنار این تجمل، بیمارستان کوچکش پزشک ندارد. پزشک پروازی است و از کشور می آید. در جزیره ی زیبای کیش کسی بیمار نمی شود. مردم بومی که با روال سنتی خود درمانی می کنند و از میان میمهانان  اگر کسی اسهال بگیرد با سرعت یک چارتر ارزان به راحتی به   ایران می رسد و هیچ مشکلی بوجود نمی آید. هواپیما فقط 3 دقیقه  از روی دریا رد می شود و اگر مشکلی پیش آمد در بدترین شرایط یک کیلومتر و نیم را با شنا هم می شود به ساحل امن رسید. گویا هواپیماها جلیقه ی نجات ندارند.

قرار بود زمین بزرگی هم برای بازی گلف آقایان آماده شود. اما نشد. خوبی بازی گلف در این است که  آقایان با شکم گنده هم می توانند بازی کنند. نوکرهای بومی و غیر بومی هم به دنبال توپ های گمشده  بدوند. مین های گلف در شبه جزیره ی بارانی و پر از آب شیرین ایتالیا هم  به علت گرم شدن هوا و کم آبی و خشکسالی در حال بسته شدنند چه رسد به کیش کم باران و گرم. در پیست های اسکی که دیگر برف نمی بارد برف مصنوعی فوت  می کنند اما جایی که باران نمی بارد چه کار کنند؟ آب شیرین کن و مصرف زیاد گاز  آن باید به کار چمنی آید که زیر آفتاب می سوزد. درختان بومی سایه ساز که تا روی زمین می رسند یا بریده شده یا شاخه های پایین قطع شده به صورت یک چتر زیبا در آمدند که به سلیقه ی میهمانان بیشتر خوش می آید. درختان وارداتی جای آن ها را گرفته اند که کمتر سایه درست می کنند. حریم زیر چتر بزرگ درخت بومی لور هم تنگ شده و ریشه های  مزاحم آویزان آن روی آسفالت که می رسند شرمنده! قطع شده اند. بسیاری از این درختان ناب میان دو ردیف خیابان آسفالته ی داغ قرار گرفته اند. باقی آن ها نیز جای خود را به ساختمان ها داده اند. یکی از آن ها که در پارک درخت سبز قرار دارد مورد حمله دخیل بندان قرار گرفته و حریم آن تنگ شده و از جنوب در حال خشکیدن است.

بی چاره جزیره در میان راه باقی مانده و نمی داند از کدام سو برود. پول های سرگردانی که کار را آغاز کرده بودند هنوز در ساخت و ساز پا فشارند و عجیب است چرا راه عوض نمی کنند. چرا صبر نمی کنند. کسی به این که "ضرر را از هر جا بگیری منفعت است" اعتقاد ندارد. چه برنامه ای در سر و کله ی آغاز کنندگان راه و پیامبران جزیره ای برای ثروتمندان بوده معلوم نیست اما مگر می شود لاس وگاس را بدون آن چیز هایی که نمی شود در جمهوری اسلامی دوباره ایجاد کرد به راه انداخت؟ مساله ی استفاده از دریا به طور خانوادگی ممکن نیست. کازینو ممکن نیست. استفاده ی ابزاری عمومی از اندام زن جوان ممکن نیست. گردشگری برای قشرهای پایین و نیمه پایین هم ممکن نیست. کسی که پول و پله ای ندارد چه کارش با جزیره ی زیبا و گران قیمت کیش که یک نهارش مثلا 25 هزار تومان آب می خورد؟ غلط می کند بیاید در باره مرگ مرجان ها و تخم گذاری لاک پشت های هیکل مند مطالعه کند. تاکسی در خیابان های خالی و پهن، یک قدم هزار تومان، دو قدم دوهزار تومان. شهری که لوله کشی گاز ندارد و کسی حق استفاده از گاز را ندارد. تمام گاز وارده به مصرف نیروگاهی می رسد که برق تولید می کند. برقی که پاسخگونیست و گهگاه، هنگام اوج مصرف کولر ها و اسپلیت های گازی، درست هنگامی که توریست ها از ایران رسیده و دارند کیفش را می برند قطع می شود و گردشگران مجبورند یکی دو ساعتی و نه بیشتر را در اتومبیل های کولر دارشان سپری کنند. بقیه ی سوخت هم با کپسول. برای ساحل بانوان   پوشش  زیابیی ساخته شده مانند استادیوم های فوتبال. جلوی آن هم حوضچه ای با کوسه ای در آن تا هیچ مزاحمی جرات نکند از دریا به آن طرف ها سری بزند. خانم ها در کنار کوسه با چه جراتی به آب میزدند هم بماند اما داستان داشت 007 می شد که کوسه ی ناقلا معلوم نشد چگونه اما از دست آدم ها فرار کرد.

مجموعه مسکونی شراکتی هم خالی مانده، به نظر می آید کسی حاضر به شراکت نشده و پانل های سقف کاذبش فرو افتاده اند. فروشگاه های بزرگ جزیره بجز پردیس 2 فقط بزرگ اند. از زشتی بزرگ اند. اما پردیس 2 هم که فضای معماری و اجرای بسیارخوبی دارد تقریبا خالی است. با آن همه هوای خنک و تهویه شده و نور فراوان و مغازه های دست و دلباز و فروشندگان با ادب، خریداری در کار نیست. با یک نگاه ساده  می توان دید جزیره  دخل و خرجش میزان نیست. به انتظار چه نشسته اند پیدا نیست. با قطع انگشتان مافیایی که امر قاچاق را مردمی کرده بود جزیره از رونق افتاده. دیگر کسی در ازای بلیط مجانی رفت و برگشت هواپیما کارت سبزی برای قاچاق وسایل مصرفی به ایران دریافت نمی کند. همه چیز بوی غیر واقعی و قلابی و کاذب بودن می دهد. روزی روزگاری قناتی پس از  15 کیلومتر به مظهر می رسید و آب شیرین می آورد. در رهگذر خود چاه هایی داشت که مردم جزیره از همان جا آب بر می داشتند. آقای محترمی از آلمان آمد و مسیر قنات را برای بازدیدکنندگان باز کرد. آنقدر باز کرد که بتوانند در عمق زمین به راحتی  کنار هم راه بروند و لذت ببرند. اما این مسیر آن قدر پهن و بلند شد که از کاریز قدیم چیزی بجا نماند. چه چیز را بنگرند پیدا نیست. آب قنات هم جاری نیست. راه آب را بسته  تا آن طرف قایقرانی کنند. البته بجز ما چهار نفر هم کسی در آن زیر زمین حاضر نیست. می گویند کسی از این کاریز آگاه نیست. شاید صد سال بعد بلکه بیشتر این هم جزو آثار باستانی   شود و می گویند قناتی بوده و یک مرد ایرانی که از کشوری  به نام آلمان آمده بود... و البته ایئولوژی آلمانی هم در این اثر تاریخی بی تقصیر نیست. آلمانی ها به روستاها و سواحل و پلاژ های ایتالیا هم که می روند آن ها را به شکل و شمایل خود در می آورند و بی مزه اش می کنند.

از کسانی که در هتل گران قیمت هستند می توان فهمید " آن" پولدارهای معبود به اینجا نمی آیند. این ها کسانی هستند که با وجود عجله ای که سر میز صبحانه نشان میدهند اما کنار نمی روند. باید اول خودی نشان بدهند. مثل این که تازه به پول و پله ای رسیده اند و نه بیشتر. باید ژستش را بگیرند و لذتش را در برابر دیگران ببرند اما اگر همه مثل هم باشند ژست گرفتن معنایی ندارد. هتل به هر نفر یک بن غذای مجانی برای رستوران دیگری می دهد که خود تحفه ای است. از چندین هتل و چند برابر ظرفیت رستوران مشتری فرستاده اند. "آقا بالا جا نیست. بفرمایین پایین".  "چرا پایین آمدین. بفرمایین بالا!". بوی ضحم گوشت خام مرغ دل آدم را به هم می زند. لابد اگر کسی نشست و غذا را بلعید باید پا شود و جا را برای دیگران باز کند. هنگام پرداخت قیافه ی واقعی هتل داری آشکار شده  دعواها آغاز می گردد. باید در جای دیگری پول پرداخت شود. جایی که با مدیریت هتل " آن لاین" نیست. وقتی از یک مرد بومی که مقداری خرما رطب جمع کرده بود خواستم یکی  برایم بیندازد جلو آمد و با کمی تعظیم و لبخند دستهایش را باز کرد تا یک مشت بردارم.

و اما شرکت های هواپیمایی. بخصوص شرکت خصوصی چیز ایر! همه چارتر کار می کنند. به نظر می آید آن مافیایی که در فرودگاه ها کار می کردند و در مهرآباد گیر افتادند حالا قانونی کار کنند. نیم ساعت به پرواز مانده، بلیط کسانی که دم در سالن فرودگاه رسیده و از همان جا می بینند گیت باز است و مسافران سالن ترانزیت در حال خروج از گیت هستند را به دیگران می فروشند و بلیط این ها را خط می زنند! البته، شنیده شده بعضی وقت ها حتی 50 دقیقه مانده به پرواز هم بلیط ها سوخته شده و مسافر از پرواز جا مانده.  شرکت که خصوصی است اما خدمات آن هم به یک شرکت خصوصی تر دیگر سپرده شده و کارمند با لذت بلیتت را باطل می کند و گیت را می بندد و مشتری را خیط می کند. همه چیز به نظر مصنوعی و تقلبی می آید.

 

 

 

+ نوشته شده توسط farrokh bavar در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 23:36 |

ارزش ها

19 مهر 88

فرخ باور

 

 گفتگوها زیادی در باره ی معماری و هوویت،  بحران های اقتصادی، اجتماعی یا قومی، رفتاری یا اخلاقی، یا رابطه میان شهر و روستا، اقتصاد و عدالت، ایدئولوژی و واقعیت، نقش علوم و فنون در تغییر واقعیت، مبارزات طبقات اجتماعی، همکاری یا آشتی ناپذیری طبقاتی، و خلاصه در باره ی   تخریب ها، انقلاب ها و ساخت و ساز ها، معضل کلان شهرها،  پیشرفت ها و غیره صورت گرفته و ادامه دارد، اما ما به رگه هایی نیاز داریم که تداوم داشته باشد تا بتوانیم توسط آن  تغییرات تاریخ را در مراحل پی در پی  و در فراز و نشیبش  ارزیابی کنیم، مقایسه های تطبیق انجام دهیم و از تکه تکه دیدن تاریخ مانند یک پازل یا یک آلبوم عکس پرهیز کرده تاریخ را در یک روند تاریخی مانند  یک فیلم سینمایی به هم پیوسته و متغییر، تحت بازی قواعد خود ببینیم. این رگه را ارزش ها  بنامیم و با آن متغییرها و ماهیت دوره های تاریخ را بسنجیم.

45 سال پیش  در سالن نهارخوری دانشگاه شهر فلورانس  صحنه ای اتفاق افتاد که بیانگر مبنای تفاوت و اختلاف ارزش ها در دو دوره ی تاریخی بود. دانشجویان ایتالیایی  نان های سفید را به شوخی به سوی هم پرتاب می کردند. یک دانشجوی تازه وارد ایرانی با دیدن نان ها روی زمین آن ها را بر می داشت و یکی یکی می بوسید و با احترام طوری روی میز می گذاشت که  رو به بالا باشد.  رفتار دانشجوی تازه وارد  بی فایده و بنابراین خنده دار آمد و خود او با دیدن تداوم پرتاب نان بسیار زود تسلیم شد. این تفاوت  تنها یک برخورد میان شرق و غرب نبود  بل میان  ارزش های جامعه ی سنتی  و جامعه ی مصرفی سرمایه داری بود و هر یک از آن ها رفتار و اخلاق و اعتقاد دو جامعه ی کهن یا نوین و مدرن را بیان می کرد زیرا مادران همان دانشجویان، در روستاها و شهرهای کوچک ایتالیا نیز، مانند ایرانی های آ ن زمان هنوز نان را لای پارچه پیچیده و در پستو نگهداری می کردند، دور ریز نداشتند و با دانشجوی تازه وارد ایرانی دارای خاستگاه مشترک " حترام به نعمت" و طبیعت بودند. می یابیم  کسانی که نان را ارزشی والا می گذاشتند، می بوسیدند و بر روی چشم می گذاشتند، لای سفره  پیچیده و به اندازه می خوردند، همین رفتار را  با آب نیز داشتند و نظام شهر نشینی و روستایی بر اساس کلیتی     از کاریزها، آب انبارها،  بادگیرها، یخچال ها و آسیاب ها بنا شده و در تعامل کامل با طبیعت و حیوانات و گونه ها و چرخه ی سوخت و انرژی به سر می برد. چرخه ای که چیزی از آن به دور ریخته نمی شد و تفاله ها، حتی تاپاله ی گاو و گوسفند بازیافت شده و مورد مصرف قرار می گرفت. دقت کنید! شهرداری شهر پر افاده ی میلان اکنون گوسفندان را در پارک های مرکز شهر رها کرده تا پشکل بریزند. در یکی از شهر های کوهستانی مرکز جنوب ایتالیا و به دستور شواری شهر، برای کارهای مرمت مسکونی در بافت تاریخی و قدیمی آن، و برای حمل و نقل ماسه و سیمان، به جای وانت از خر و الاغ استفاده میکنند.

مثال دیگر، باز هم در ایتالیا مربوط به هشت سال پیش است. یکی از دوستان جوان صاحب مزرعه ای بزرگ نزدیک دریا بود. علف های بلند همه جا را پوشانده بود. او می بایست علف ها را از بین ببرد و زمین را شخم بزند تا بذر افشانی کند. این کار را می خواست با سم پاشی با تراکتور انجام دهد. کنار مزرعه ی او گاو داری بزرگی بود. به مارکو پیشنهاد کردم با یک تیر دو سه نشان بزند. به همسایه پیشنهاد کند گاوهایش را در مزرعه بچراند. هم گاوها از آن قوطی و به هم چسبیده آزاد شده و آفتاب می خورند و می چرند، هم تاپاله های آن ها کود طبیعی می شود، هم تو خرجی نمی کنی و هم با سمپاشی و کود مصنوعی زمین را مسموم و محصولت را آلوده نمی کنی. البته نپذیرفت. حتی به آن فکر هم نکرد. راه حل نخست راه حلی است که انسان از دوران حجر در نو سنگی، از ده هزار سال پیش تا یک قرن پیش، حتی تا کمی پس از جنگ دوم جهانی انجام می دادند. حتما مارکو، مرد جوان ایتالیایی از مادری انگلیسی دلایل خودش را داشت که معتقدش می کرد راه حل سنتی به زحمتش نمی ارزید. یعنی زمان بر بود و برای او وقت طلا. با سمپاشی در عرض یکی دو روز علفها را می خشکاند و جمع آوری می کرد و روز سوم و چهارم بذر را پاشیده  و کار را تمام کرده بود بدون هیچ ارتباط و اصطکاکی با همسایه. در ضمن او عضو تعاونی کشاورزی بود که سم را بسیار ارزان در اختیارش می گذاشت و علف های سوخته را بر داشته و می برد.

 

برای مارکو ارزش، ارزش زمان است. و ارزش زمان در راندمان کار است. حکمت کهنه دیگر به کار نمی آید. زمان بر و خواب آلود است. اما نظریه او چرخه ی طبیعت را پاره می کند. چلچله ها دیگر باز نمی گردند. لک لک ها در داستان ها باقی می مانند. انسان با طبیعت تعامل نمی کند. بر آن تسلط یافته و به آن تجاوز می کند. طبیعت نیز به اصطلاح " انتقام"  می گیرد و با  سیل خانه هایی که در حریمش ساخته اند را برسرشان خراب می کند. خانه های بم را که نه سنتی اند و نه مدرن، و هم تیر آهن مدرن را داراست و هم سقف آجری و سنگین سنتی، برسرشان فرو می آورد. با کامیون ها و اتوبوس ها که مصنوعی مدرن اند روی بستری نا مناسب و قدیمی سیر می کند و فاجعه به بار می آورد. نام  کوچ سنتی حفظ شده اما کوچ به جای این که هماهنگ با رشد علوفه و روی بستر طبیعی انجام  شود به یکباره روی  با کامیون و وانت و روی راه آسفالت صورت گرفته، موجب تلفات دام شده  و باید برایشان کاه بخرند. مصنوعی شده کوچ عشایر بی شباهت به این نیست که در شهر ها درختان کهنسال را قطع کرده و با مخارج زیاد درختان مصنوعی و نورانی و چمن های پلاستیکی می کارند.

به گذشته ی دورتر برگردیم. هنگامی که انسان هنوز به طبیعت وابسته بود ، از آن پیروی می کرد و طبیعت را می پرستید. بنابراین به آن احترام می گذاشت.نمک و بلور نمک جزو خدایان مکزیکی های کهن  بود و این بلور رنگی و زیبا را ارزش گذاشته و می پرستیدند زیرا برایشان فایده های زیاد داشت و به کمکشان می آمد. ایرانیان کهن از سگ با احترام یاد می کنند زیرا سگ با عاطفه   وافادار و  از گله ها و از خودش او در برابر حیوانات وحشی و دزد دفاع می کرد. آب را احترام گذاشته و ناهید را برای نگهبانی اش خلق می کنند. یونانی ها کوه المپ را پرستیده  به عنوان مقر خدایان محترم می شمارند. اتروسک ها کوه تینیا ( آمیاتا ی کنونی)  در مرکز ایتالیا را مقر خدایان خود دانسته به آتشفشان خاموش و چشمه های پر آب زلالش احترام  می گذاشتند. امروز از این کو ه بزرگ بخار آب تنوره می کشد زیرا چندین مرکز تولید برق توسط حرارت درون زمین –ژئو ترمیک – اطراف آن ساخته شده و آب چشمه هایش توسط لوله به شهرهای مجاور کشیده شده و در واقع مالکیت کوهستان مصادره شده است.

در دوران نو و مدرن، ارزش های کهن نسبت به طبیعت به ارزش های تکنولوژی و فن آوری و راندمان کار و تولید ناخالص داخلی تبدیل شده است. تکنولوژی چنان بافت پیچیده ای را ساخته و پرداخته که هم اکنون، به طور میانگین، برای هر فرد روی زمین، معادل 200 برده شب و روز در حال کار کردن است و در واقع برای هر فرد از ایالات متحده 500 برده در حال کار کردن است. یعنی در بعضی از روستاهای آفریقا ممکن است هر فرد برده ی خودش باشد و فقط از کار یک نفر برده برخوردار بوده، در آسیا 100 برده، میانگین اروپا  400 و در آمریکای شمالی 500 برده برای هر نفر مشغول کار باشد تا آن فرد بتواند در آن واحد از هر مقدار برق و آب و گاز و اتومبیل و سوخت و انرژی، غذا و پوشاک و پزشک و دارو و راه و ساختمان و ویلا و وسایل تفریحی و اوقات فراغت و پارک و سفرو اطلاعات و جمع آوری ذباله و تفاله و فاضلاب و تصفیه و فیلتر و وسایل دیگر لازم و حتی غیر لازم زندگی بهره مند باشد.  ارزش  پول جای ارزش طبیعت و خدایانش را گرفته تا آن جا که برای انسان ها نیازهای کاذب به وجود  آورده شده و به آن ها تلقین می گردد. همین بخش از تلقین نیاز های کاذب، به صورت تبلیغات، باعث افزایش میانگین %30 قیمت ها می شود. نیازهایی که مصرف شده یا نشده به دور ریخته می شود و نیازهای کاذب تازه ای جایگزین می شوند. همین مکانیسم جامعه ی مصرفی را به وجود آورده که خطی است، یعنی  بر اساس تولید- مصرف- تفاله کار کرده و طبیعت و زمین و آب و هوا و انسان و روح و اخلاق او را آلوده و سپس پست می کند. خود ما معماران حاضر یا آینده نیز اجبارا دچار مدرک گرایی می شویم تا درآمد بیشتری داشته باشیم. برای درآمد بیشتر نیز باید ایده بفروشیم. ایده را به کسی بفروشیم که خوب بخرد. پول داشته باشد. باید بتوانیم برای او نیازهای کاذب به وجود بیاوریم و او را به داشتن چیزهایی که دیگران ندارند متقاعد کنیم زیرا تشخص فرد داشتن است نه بودن. تفاوت میان استفاده از فعل بودن و داشتن را در ادبیات نیز مشاهده می کنیم به این صورت که داشتن به سرعت جای بودن را گرفته است. مثلا به جای گفتن صدای من را می شنوید می گوییم صدای من را دارید؟ یا به جای " می توانم لحظه ای با شما صحبت کنم" گفته می شود " می توانم چند دقیقه از وقت شما را داشته باشم؟".  داشتن های تازه و اختصاصی یک دور باطل ایجاد کرد که دور ریز و تفاله ی بسیار زیاد تولید می کند که از طبیعت گرفته شده و آن را فقیر و محیط را آلوده می کند. در حقیقت تکنولوژی به  یک طناب دار با ارزش تبدیل می گردد به نرمی ابریشم و گاه به زمختی پشم زبر که بر گردن انسان،  هرقدر بیشتر کشیده شود بیشتراو دچار خفقان کرده و تندتر به سوی مرگ می برد.

در دوران کهن احترام و ارزشی که انسان به طبیعت می گذاشت به صورت خدایان و بت ها و طلسم ها و خرافات تظاهر می کرد.  بت ها و طلسم های دوران جدید  به کالا و متاع  عوارض جانبی آن تبدیل شده است. در آن زمان انسان بتی را می پرستید و خود می ساخت. امروز نیز کالا و پولی را می پرستد که خود می سازد.  انسان  دوران کهن از دلائل اتفاقات طبیعی آگاه نبود و دارای آن فناوری که بتواند در کار طبیعت دخالت کرده و آن را تغییر دهد نیز نبود. انسان بت پرست  یعنی پول پرست امروز به نیروی تسلیحات اتمی دست یافته که می تواند به هر دلیل که خود می داند از آن سوء استفاده کند. انسانی است که هدفش هرچه بشتر مصرف کردن و هرچه بیشتر داشتن است. قدرت این کار را نیز دارد و این روند، پس از کشیدن شیره ی مردم، شیره طبیعت را نیز بیشتر از توان باز تولیدش  کشیده و باعث فرسودگی و فقر و آلودگی آن تا به حد شکننده و مرگ آور شده است. طبیعتا  تضادهای فزاینده ی جدید و سرعت گردش زندگی مدرن باعث همان مقدار خشونت، هم در رفتار و کردار میان انسان ها و هم میان انسان با طبیعت شده است که مستقیم به سوی نابود می برد.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط farrokh bavar در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 23:21 |

Da Ojalan a Erdogan

16 ottobre 09

 

Ola,

solo pochi anni fa la Turchia minacciava la Siria di un attacco militare se quest’ultima non avesse consegnato Ojalan. Adesso il governo turco di Erdogan annulla la manovra militare aerea con Israele e ne prepara una su vasta scala con la Siria, e per la prima volta toglie i permessi di ingresso ai confini, prepara vasti accordi economici, come fece con l’Iran, con la Syria e adesso con l’Iraq. La pacificazione con l’Armenia, ci fosse la Clinton dietro va bene lo stesso. Quel irrigidimento nazionalista era ai fini del mantenimento dei poteri, adesso si scioglie la neve e fa crescere l’erba. Mamma, che poeta!

Lo stesso con il Giappone. Questi vanno diritto verso l’allontanemanto dei costi di una sottomissine agli Usa, in Okinawa e nei battelli di rifornimento ai piani militari degli Usa. E pur si muove! Con l’Iran, le borghesia hanno già comniciato a accompagnare quelli dell’interno sui pericoli di una grande inflazione. I sussidi guidati e mirati sono come tegliere qualcosa dalla borghesia e aumentare i salari alla metà bassa della società. Inflazione è un fattore o variante politico che si può controllare o negare.

 la crisi del dollaro ed altro sono i fattori del crollo dell'onnipotenza dell'impero.

+ نوشته شده توسط farrokh bavar در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 8:31 |

Tasformazione dei sussidi sociali in Iran in 5 anni, nel segno delle trasformazioni sociali e non di quello del mercato libero capitalista.

13 0ttobre 09

 

ieri il prlamento  ha approvato la proposta di legge governativa con  gran maggiornaza di quattro quinti, che prevede l’abolizione graduale delle sovvenzioni sociali. Tale proposta   risale al governo precedente che trovò l’opposizione del parlamento e che la snaturò completamente. Si dovette aspettare le elezioni perché la gran pressione sociale cambiasse le opinioni e le posizioni di gran parte del parlamento facendolo conciliare col governo ed accontentarsi di alcune modifiche piuttosto di forma e dei tempi.

In prima vista l’abbandono dei sussidi e lasciare i prezzi a diventare reali e di mercato sembra una misura reazionaria in un programma capitalista ma è esatto contario. Sono 9 le voci che hanno il prezzo politico, acqua corrente potabile, raccolta delle acque nere, l’elettricità, gas, benziana, farina, nafta, petrolio, telefono ecc. Questi sono la continuazione di una politica iniziale  assistenziale che voleva avere un carattere e un sostegno sociale ma, con la degenerazione delle malformazioni di uno Stato burocratico mafioso e poi liberista, queste misure non solo sono diventati dei calmieri, dei calmanti per contenere e prevenire  nuove ribellioni e sollevamenti, no solo diventate una opportunità per il soppruso ed abuso per gli arrivisti ed obesi della nuova borghesia mercantile ma sono diventati una condotta generale di spreco e di intrighi immorali. È Ahmadinejad che spiega: le parti superiori della società consumano 30 volte le parti inferiori perché nei settori altolocati ci sono famiglie con 7 o 10 automobili di grossa cilindrata e tante  grandi case e ville e tanti vizzi che i poveri non ne sognano nemmeno.

Delle sovvenzionati indifferenziati,  70% è consumata da 30% dei ricchi e 30% dai 70% della bassa società. Dall’altra parte la quasi gratuita di questi fonti di energia, esempio la benziana a 7 centesimi di euro, la luce per una casa di 80 mq in due mesi quasi 3 euro, l’acqua ed il gas quasi gratis, ha portato il paese ad un alto consumo di energia tante volte superiore ai paesi simili. Le case faticenti con muri sottili non coibentati,  vetrate semplici e finestre in ferro, in assenza delle leggi sul consumo energetico, il trasporto ed il traffico privato ed individuale con le macchine spesso vecchie, che ha inceppata le città e  la metropoli di Tehran con 12 o 13 milioni di abitanti di giorno, e sopratutto il contrabbando del carburante di milioni o di decine di mioni di litri al giorno ai paesi confinanti con le navi e addirittura con oleodotti! – il fuggitivo Mehdi Hashemi Rafsanjani, il figlio maggiore del capo- a sentire   un impiegato petrolifero, aveva 15 moli a disposizioni nel Golfo Persico per contrabbandare benzia e  nafta. Tutto questo ha fatto sì che dei 350 mila miliardi di tuman del bilancio, 100 mila miliardi vada spesa per l’energia ed altri prodotti sovvenzionati, tra cui la farina ed il pane per il quale si perde il 30% dei sussidi pagati.

 La proposta del governo modificata dal parlamento è di portare i prezzi gradualmente in 5 anni  vicino ai prezzi reali di mercato, non esattamente uguali, secondo un piano differenziato, per es, controllare con il  softwear per le fabbriche o per il trasporto pubblico. Dei soldi ricavati 50% va  sul conto delle famiglie dei 70% della popolazione (proposta governo) poi diventati 5 decimi della società. Ogni famiglia ha la carta elettronica per il prelievo automatico( per togliere la intermediacion della banca). Del restante il 20 o 25% rimane al governo e 30 0 25% va alle asicurazioni sociali con la tendenza dell’aumento graduale per quelle sociali.

Queste sono solo le generalità, e ora il parlamento sta discutendo precisamente le previsioni delle oscillazioni, alti e bassi dei prezzi del gas o del petrolio internazionali e del Golfo Persico per i prossimi anni, per creare una scala mobile ed una tendenza per aumentare i prezzi, con tante punte e virgola.

Politicamente è una vittoria per Ahmadinejad e la sua tendenza politica tanto è che questa proposta fù fatta dal governo precedente, nell’inverno passato, ed è stata bocciata dal parlamento. Il parlamento propneva di sopprimere semplicemente i sussidi e basta passando ai prezzi del libero mercato!  Accusavano Ahmadinejad di distribuire miseria, o di disturbare le privatizzazioni (Alì Larijanì), o addirittura applicare il marxismo (Mohsen Rezaì). Qui si vede la tremenda influenza in poco tempo sulle opinioni dei deputati di carattere piccolo borghese in spostamenti da sinistra a destra e da destra a sinistra. Un pò, come diceva Luigi, per il fuoco sotto il sedere, perche non hanno via d’uscita e si sono lasciati trasportare, un pò per la nuova convinzione. Cioè, bisogna capire cosa succede nella repubblica islamica e nel parlamento islamico tra questi che si dichiarano   popolari, come è possibile uno spostamento da quella posizione ottusamente contro il governo a questa accondiscendente. Tra le altre cose, hanno pubblicato sul giornale governativo Iran la metà delle ragioni dell’abbandono o dimissioni di Alì Larijani dal capo del consiglio di sicurezza del paese quasi due anni fa: aveva preparato un gruppo di 300 delegati o persone per andare a Washington! A fare e dire cosa, questo non lo hanno ancora detto ma già questo di accusarlo di conciliazione forse gli è bastata per abbassare la testa e darsi alla poesia.

 Così forse con tanti altri, mentre il processo di pulizia avanza.

Ma politicamente, apparentemente mantenere i sussidi sociali è buona cosa. In uno Stato Operaio ha senso. Quando fa parte di un programma come la Nep, di transizione,con un sistema di tassazione proporzionale allo stipendio, in mancanza delle leggi di eredità, con il monopolio e le propietà statali e la direzione e la mancanza almeno giuridica delle classi, tutto secondo un programma definita e socialista, allora funziona ed sono indispensabili. Ma in Iran la precedente direzione politica liberista ne aveva già cominciato a ridimenzionare, a limitarne, a toglierne delle parti, a togliere delle cose dal paniere,   ad abusare di tutto, anche dei sussidi, quando la povera gente vendeva in nero i cupòn, le tagliande dello zucchero,dell’olio, del riso, del sapone a degli intrallazoni, intermediari,  mantenere questo stato delle cose non solo non ha senso ma causa corruzione morale e comportamentale. Io lo paragono allo svezamento, togliere il seno materno al piccolo. Chi toglie il seno pian piano e sostituendo il latte materno con altri sapori e con cose da masticare mentre il bimbo mette i denti. Invece ci sono mamme che offrono il seno ai figli che corrono e chiaccherano e parlano e hanno di 3 o 4 anni! Che avendo i denti, per ricatto mordono anche il seno alla mamma. Perché? Perchè la mamma si è tolta la responsabilità di educare il figlio, per insegnarlo come organizzarsi le prorie capacità  e necessità, ad imparare a vivere e crescere, e lo lascia alle grazie di Dio. Questi bambini grandi diventano dei violenti, dei pepotenti, degli squilibrati, dei non sociali  con dei disturbi comportamentali o morali. Entriamo nella psicologia comportamentale  individuale ma   se fosse  compatibile con la questione sociale dei sussidi bisogna dire che questo modo di distribuire le fonti di energia indistintamente ha portato a delle deformazioni comportamentali sociali anche tra settori delle masse.

Una volta approvata la legge di trasformare i sussidi indiffenziati nelle sovvenzioni mirati per diminuire le ingiustizie sociali e le differenze di classe, come dice Ahmadinejad, lui ed il suo governo presenteranno altri 6 programmi per trasformare e cambiare i programmi e i funzionamenti alle banche, alla dogana, alle assicurazioni, alle cooperative e, insomma, in tutto 7 capitoli essenziali infrastrutturali e strutturali dello Stato, per la giustizia sociale e per il progresso come parti essenziali del quinto programma quinquennale.

 

p.s.

 

Karzai denuncia che la Nato trasporta i terroristi con i propri elicotteri alle regioni calme del nord!

Nelle Elezioni in Grecia il giovane Papandreu ha vinto sulle onde delle lotte dei giovani e degli operai, e non in una semplice e calma campagna elettorale. Perciò non può comportarsi come prima anch ese si presentò obamiano. E sulle onde delle manifestazioni anti caramanlis significa che l’appello suo al voto utile ha funzionato in parte. E se ha funzionato significa che ha il cavallo di troia dentro, che è indebito verso la sinistra sia di Spysnasmos?? O dei comunisti, che hanno retto bene  con piccole flessioni. Deve rispondere anche a loro. Il mondo insegnerà loro la politica e il programma delle trasformazioni e non quelle delle botteghe.

   

+ نوشته شده توسط farrokh bavar در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 21:29 |

ممه را لولو برد!

20 مهر 88

 

دیروز بالاخره کلیات طرح هدفمند کردن یارانه ها با اکثریت چهار پنجمی حاضرین مجلس هشتم تصویب شد. یعنی ایده ی کلی که اصل داستان است پذیرفته شد. از این به بعد کسانی که هنوز داستان را نگرفته اند در عمل با  تجربه ای تازه و بسیار جالب، نه تنها با پوست و گوشت خود  که با جان و دل خود نیز آشنا خواهند شد.

 گفتگوی احمدی نژاد رئیس جمهور با دو نفر از استادان و مدیران اقتصادی و اجتماعی دانشگاهی علیرغم فشار دکتر جامعه شناس اما بیشتر بخش های اقتصادی مطلب را باز کرد و توضیح داد. روشن است که برای متبلور کردن نظم تازه باید نظم گذشته را به هم ریخت و این گذار پس از عواقب اقتصادی، عواقب اجتماعی و روان شناسانه ی نیرومندی را هم در پی خواهد داشت. شاید مثال از شیر گرفتن کودک کمی به روشنتر شدن این    جراحی های کوچک و بزرگ بدون داروی بیهوشی کمک کند. از شیر گرفتن  شوک بزرگی را به بچه وارد می کند. شبیه به شوک بزرگی که نوزاد برای ورود به شرایط تازه، هنگام ترک  رحم گرم و نرم و غوطه ور مادر     با تمام حواس پنجگانه اش دریافت میکند  .

کودک پس از تولد به پستان مادر می چسبد و بعد از این که از شیر مادر گرفته شد به پستانک یا مکیدن  شستش پناه می برد. اگرچه شیوه های تولد بدون درد در آب ولرم روسی یا با شیوه ی دکتر لوبوایه ی فرانسوی، بدون بریدن فوری بند ناف و کله پا کردن نوزاد و زدن به پشتش و خشونت های تماس سرد ترازو،  نور و صدا و هوا و بیرون کشیدن خشونت بار موادی از درون بینی و حلق و بینی نوزاد که شاید فقط در بیمارستان های ایران رواج دارد، در کشورهای دیگر بسیار گسترش یافته اما، از شیر گرفتن بچه  داستان خشونت بار دیگری دارد که باز هم پزشکانی در آن مقصرند که به مادران توصیه می کنند نوک پستان را تلخ کنند و بچه را یکباره از شیر بگیرند. از طرف دیگر بچه های چند ساله ای هستند که می روند و می آیند و حرف  می زنند و سری هم به پستان مادر می زنند. مادر هم می گوید "بچه گناه دارد!".  اگر نظر یک روان شناس کودک را بپرسیم احتمالا می گوید این بچه ی بزرگ که هنوز از شیر مادر گرفته نشده دچار  تن پروری و فساد و به هم ریختگی های روحی و رفتاری و قلدری می شود. از شیر گرفتن بچه همانقدر اجباری است که  پرهیز از این که کودک خود را ناگهان تنها و بدون تماس گرم و مهربان مادر حس کند.

مردم ایران مدت هاست  بالغ و بزرگ و بسیار پر تجربه و آگاه شده و از پل های مشکل گذشته است  و رفته رفته  تا حدی از شیر هم گرفته شده اما باید بالاخره  این کار را تمام کرد بدون این که بجای شیر، پستانک به دهانشان گذاشت. این سیاست حمایتی دولت مانند همان بچه ی سه چهار ساله ایست که هنوز می دود و می آید و ازپستان مادر مکی هم می زند. سیاستی است که نه تنها از نظر رفتار اقتصادی و اصراف، بل از نظر اجتماعی و اخلاقی و رفتاری نیز هم بچه را فاسد و خشن بار می آورد. این بچه ی بزرگ هر وقت بخواهد از مادرش باج گیری روانی کند بجای جویدن غذا پستانش را گاز می گیرد، و مادر هم درد را تحمل می کند تا در عوض "بچه" را به امان خدا رها کرده و از امر تربیت او شانه  خالی کند. می دانیم که مادران با حوصله و آگاه بچه را کم کم با مزه های دیگر آشنا و او را کمک می کنند تا بدون احساس تنهایی و تحمل خشونت بار شوک جسمی و روانی، با غذا خوردن و جویدن، راه مستقل و آزاد شدن را یاد بگیرد و کم کم به توانائی ها و حق و حقوق خود آشنا و راه رشد خود را بسازد .

تجربه ی ایران تجربه ی تازه ایست که روند روشنی نداشته و کج و کوله شده است . یعنی نه شرقی و مثلا سوسیالیستی خواسته باشد و نه غربی و سرمایه داری، و خواسته راه مستقل و اسلامی خودش را آزمایش کند. از خط قرمزهای آزمون و خطا هم مدت هاست گذشته و دچار فرسودگی ها و فسادهای اداری و رفتاری و اسراف زیاد و زورگوئی ها و اجحاف عجیب و غریبی شده که به همان گاز گزفتن پستان مادر یا " نمک خورده و نمکدان شکسته" ای می ماند که آقای علی خامنه ای یاد کردند. نمونه؟ مصادره ی آب پنج رودخانه ی روستاهای دور و نزدیک تهران  و آوردن آن  و مجانی در اختیار مردم گذاشتنش  که بخور و نمیر! صدات هم در نیاد! قبلا شیر هم می دادند اما کم کم  آبش از شیرش بیشتر شد. در حقیقت، برای رفتن به سوی نظام سرمایه داری و فارغ شدن از فشار و شورش اجتماعی، مردم را کاملا از شیر نگرفتند و پستانکی هم به دهانشان نهادند. این سیاست حمایتی وضعیت خاصی  به وجود آورد که نتیجه اش بر عکس آن چیزی شد که در آغاز خواسته شده بود.  

در یک نظام سوسیالیستی بنا بر این بود که تمام نیازهای مردم  برآورده شود، بنابراین، مسکن و بهداشت و درمان و آموزش و پرورش و فرا گیری علوم و فنون هم حق باشد و هم مسئولیت و هم وظیفه. یعنی، مثلا، نه تنها نباید بیکار وجود داشته باشد بل کسی هم اگر بخواهد بیکار بماند نتواند. اما، در برابر، برای این که چنین برنامه ای بتواند رشد کند ریشه ی طبقات ممتاز و اشرافی و صاحب منصب و سرمایه دار نیز زده شد و تولید،  نه برای بیشترین سود در رقابت لجام گسیخته ی بازار سرمایه داری، که بد اخلاقی و نیرنگ و فساد و مازاد  تولید به بار آورد، که برای نیازهای جامعه، برنامه ریزی شد. برای این که همه از شرایط برابر برای کار و حقوق مدنی بهره مند گردند قوانین ارث و میراث و مالکیت خصوصی بر زمین و آب و وسایل تولید و توزیع و غیره  برداشته و قوانین مالیات بر درآمد تصاعدی بر قرار و قرار شد مردم اخلاق کار و رفتار اجتماعی را فرا بگیرند تا از کثافات و لجن قرن ها عقب ماندگی و نیاز و اجحاف بیرون بیایند. قرار نبود  هرکس که بیشتر کار کند بیشتر دریافت کند زیرا این مکانیسم باز هم مردم را در مادی گرایی و خود خواهی نگه می داشت. که البته این محرک هم لازم بود. اما قرار بود بیشتر  مردم با محرک های اخلاقی برای پیشرفت جامعه ی خود آشنا شوند و در آغاز شنبه های کار رایگان نیز برقرار شد. خلاصه این که قصد بر این بود یک برنامه ی همگن و همه جانبه برای گذار  از سرمایه داری تدوین و اجرا شود که به علت عقب ماندگی ها تا حدی پیش رفت اما  آن طور که می خواستند  انسان نوین را بسازند نشد. نمی شود هم سیاست " یک بام و دو هوا" یا سیاست "رفیق قافله و شریک دزد" پیشه کرد و انتظار داشت این برنامه به شکست نینجامد.

 قیمت های "سیاسی" یا یارانه های اجتماعی و تقریبا مجانی بودن نه "قلم" از مصارف مردمی یکی از تصرفات انقلاب اسلامی و به نفع مردم بود اما قرار نبود از آن به عنوان آرام بخش اجتماعی استفاده کنند تا دیگران آن کارهای دگر کنند! وقتی آن ها کار دگر کردند این ها هم به اصراف دست زدند و بد قلقی رواج یافت. می گفتند:   " یا زنگی زنگ یا رومی روم". خواستیم راه تازه ای  باز کنیم اما مکانیزم های سرمایه داری  کشور و اقتصاد و جامعه را دوباره به سوی همان رومی روم و تشکل یک طبقه ی  سرمایه دار  بسیار ثروتمند پیش برد که حرمت منافع ملی را هم زیر پا گذاشت، در و پیکر کشور را باز کرد  و جامعه را دچار مصرف گرایی و ریخت پاش لجام گسیخته کرد.

این روند از چهار سال پیش و در حدی که برنامه چهارم  لیبریستی دولت  خاتمی اجازه می داد  تا حدی متوقف شد اما رودخانه از همان هنگام به تلاطم افتاد و این مسیری بود که خود مردم خواسته و انتخاب کرده و پای مشکلاتش هم می نشستند. دایه ی مهربانتر از مادر شدن مخالفان لاپوشی است و البته کارهای اصلی و مشکلات یک برنامه ی هماهنگ هنوز پیش روست. یارانه های اجتماعی حذف نمی شوند بل جایگزین می شوند. شاید اگر، که کاشتیم و سبز نشد، برنامه ی مردمی و انقلابی از بالا آغاز می شد و بر سرمایه ها و رانت و زمین و ارث و میراث کلان مالیات های تصاعدی گذاشته می شد خود بخود از اختلاف طبقاتی کاسته شده و لازم نبود از پایین آغاز کنیم، اما این چنین نشد و حالایک برنامه ی جراحی دینامیک، پر تحرک، ظریف و حساسی برای بستن رگ های باز و پیوند پیش گرفته شده که شرط  ضمانتش  مشارکت  سازمان های مردم و روشنفکران و مهندسی علمی فنی و تحقیقاتی کشور و همبستگی با جهان همراه است. دانش و همکاری باعث می شود این دوخت و دوز کمترین  درد و بیشترین فایده ی اجتماعی را داشته باشد. گفته بودند باید در حین پرواز خلبانی یاد گرفت. دیگران می گویند در حین دویدن باید پول اوور را روی بدن بافت. در سکون هم نمی توان چیزی یاد گرفت. در کشور نیم چه سرمایه داری نیم چه فئودالی ایتالیا هم سوبسید های اجتماعی  را که جزو متصرفات مردم مبارز و زحمتکشی بود  قطع کردند اما این کار به دست دولت بورژوایی بر علیه مردم و به نفع رژیم مالکیت خصوصی و انحصاری انجام گرفت در حالی که در ایران این برنامه به دست دولت انقلابی، به نفع مردم و به ضرر مفت خوران اقتصادی صورت می گیرد که تا به این جا صاحب قدرت سیاسی بودند. پس می توان گفت که لولو ممه را از کام مفت خوران و دلالان  برد و قرار نیست از دهان مردم زحمتکش گرفته شود. آقای محجوب. باز هول شد و نوشته ی دستش خط خورد! نمی شود از طرفی در مقام دفاع از کارگران برآمد اما از طرف دیگر عملا به همان سرمایه داران خدمت کرد. این دور باطل دو دوزه بازی هم به پایان می رسد. نه این لولو آن لولوست و نه این دهان آن دهان.

 

 

+ نوشته شده توسط farrokh bavar در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 10:27 |

سپر مالیات بر در آمد در ایتالیا

16 مهر 88

 

300 میلیارد یورو، تقریبا معادل 450 هزار میلیارد تومان، حجم پولیهایی است که ثروتمندان ایتالیا از کشور بیرون برده و در بانکهای خارج پنهان کرده بودند. اکنون به علت بحران اقتصادی قصد دارند آن ها را به کشورشان برگردانند و دولت یک "سپر مالیاتی" برای آن تصویب کرد تا شامل مالیات نشوند. فقط یک مالیات 5 در صدی در برابر مالیات 60 در صدی برای کارگران و کارمندان ایتالیا. منشاء این پول ها از کجاست معلوم نیست و سرمایه داری نیازی به دانستنش ندارد. بدون شک  پول درآمدی است که از سیستم مالیات بر ارزش افزوده فرار کرده و برای روز مبادا به خارج پناه برده . حالا روز مبادا فرا رسیده و "کشور" به این حجم بزرگ پول نیاز دارد تا وارد چرخه ی تولید و بازار بشود. روشن است که چنین توان مالی زیر چتر حفاظتی قانون "سپر مالیاتی" از قدرت بسیار بزرگ رقابتی در هر زمینه ای برخوردار است و  بیشتر واحد های تولیدی کوچک و میانه را که در حال حاضر نیز در ورشکستگی هستند به زانو در میآورد و آن ها را یکجا  می بلعد. اما فردا روز بزرگ  اعتصابات کارگران متالورژی، آهنگران و مدرسه ها در شهرهای بزرگ ایتالیاست تا در برابر بحران و تعطیلی کارخانه ها و بی کاری مقاومت کنند و شاید بتوانند اعتصاب عمومی آینده را سازمان بدهند. با رای "شورای نگهبان" قانون اساسی ایتالیا علیه برلوسکنی و امضای ناپولیتانو در دفاع از لودو آلفانو، رئیس جمهور، این دو قانونا باید استعفا بدهند.

 

+ نوشته شده توسط farrokh bavar در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 18:19 |

مصادره ی ماشین آلات پیمانکاری که 10000 درخت بلوط را در منطقه ی حفاظت شده ی دنا قطع کرده بود.

16 مهر 88

خبر بسیار خوب. از پیمانکار خصوصی شرکت نفت که داشت  ده ها هزار درخت بزرگ بلوط  زاگرس را به بهانه کشیدن خط لوله ی گاز قطع می کرد خلع ید شده و ماشین آلاتش ضبط  و به زودی محاکمه میشود. موردی است که در هیات دولت مورد بحث قرار گرفته است. در حقیقت یک روند کار و سوء استفاده قطع می شود. می توان حدس زد که یک گردن کلفت به نام پیمانکار که به بدنه ی وزارت نفت چسبیده و می مکیده، درختان را در برابر قطع آن ها، مجانی بر می داشته و در بازار چوب می فروخته. لااقل این روندی است که در ایتالیا رواج دارد. خلع ید از چنین گردن کلفتی و ضبط تمام ماشین آلاتش به معنای قطع یکی از بازوهای مافیاست. قطع درختانی که قرار بود به 100 هزار اصله برسد آن هم در منطقه ی حفاظت شده! نمونه ای از این است که روند کار و سوء استفاده قدرت های مافیایی چسبیده به مزارت خانه ها معکوس شده است. نمونه ای از این است که دولت پاک پوده و می تواند با دستمال تمیز شیشه را تمیز کند. روشنفکران کور دلی که از کثافات گذشته دفاع می کنند و حرفهای قلمبه بزرگتر از دهان پر حرفشان بیرون می ریزند و عقده خالی می کنند ببینند و اینقدر از قدرت های سرمایه داری بورژوا، به هر دلیل، دنباله روی نکنند. چشم بگشایند! کشتی ما غرق نشد. موتور خانه با تمام توان کار می ند و دماغه ی آن را در برابر موج قرار می دهد. کسی که به بهانه ی کشیدن لوله ی گاز داشت لوله های هوای موتور خانه را داشت قطع می کرد تا به آهن فروش کشتی بفروشد دستگیر شد و محاکمه می شود. این کم است؟ این هم عوام فریبی است؟ اما آیا یک کور دل می تواند چشم بگشاید؟

چشمان وقیح  وق زده ی قی کرده، لب تیز و دهان حریص کف کرده ای که تمام دندان هایش را نشان می دهد، مست از پیروزی احمقانه ای که اساس ندارد و بزودی سرنگون می شود اما لذت انتقام و  آرزوی شکست دولت انقلابی را مزه مزه می کند.... او کیست؟ چه کسی از پیروزی توطئه های پی در پی او خوشحال است مگر پیروان بورژوازی کوردل حریص؟ نهاوندیان هم دهانی مانند پیرانیا دارد اما آینده ای ندارد. از ارزش ارز هر سال به اندازه ی نرخ تورم کم کنیم؟ این رئیس اقتصادی بخش خصوصی بورژوائی ماست!!

+ نوشته شده توسط farrokh bavar در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 و ساعت 9:36 |

قطع ده هزار اصله درخت بلوط در کوه های زاگرس کار هر کسی نیست! گاو نر می خواهد و مرد کهن.

11 مهر 88

امروز صبح کمی عزا دارم. مسئولین هم به گردن هم می اندازند اما خط لوله ی گاز باید از جایی رد شود که "مقرون به صرفه" باشد. وقتی خط متروی اصفهان از زیر میدان نقش جهان و گویا مسجد ترک خورده ی شیخ لطف الله رد شود، امیدوارم اشتباه شنیده باشم، و بزند توی گرده ی پل تاریخی الله وردی خان ارمنی مقلد حضرت مسیح که سی و سه سال عمر کرد، قطع درختانی که خود رو بوده و می توانند جای دیگری دوباره سبز شوند که دردی ندارد! پارسال بود که چند صد درخت را در استان یزد قطع کرده بودند چون " از رده خارج شده بودند". اگر کسی را ببینید که مرتب تیشه به روی پای خودش بزند، فکر می کنید علتش را چه بگوید؟ بیمه اش را بگیرد؟ سربازی نرود؟ یا عقلش را به رخ کسی بکشد؟

این کشتی در دریای توفانی لنگر بریده و می چرخد و از آب پر می شود و به این طرف و آن طرف یله میشود و سر همه را گیج کرده است. در موتور خانه کارگران در 70 درجه حرارت و سر و صدای بم و گوش خراش صدای موتورها سخت کار می کنند. وقت ندارند سر به خارانند یا شک کنند. کج و کوله شدن کشتی را حس می کنند و مسئولیت نجات را روی وجدان خود حس می کنند. می دانند که باید کشتی را نجات داد و فعلا به فکر این که کدام احمقی کشتی را به این وضعیت کشانده نیستند. در نگاه یکدیگر می خوانند که این باشد برای بعد، اگر نجات یافتیم! از مسئولان کشتی بی سیم چی و جی پی اس چی سر جایشان محکم چبیده اند و می کوشند کوچکترین صدایی را ثبت کنند و موقعیت را درک کنند و به گوش فرمانده برسانند. فرمانده یا ناخدا با این و آن حرف می زند و نظر میگیرد و دستور العمل می دهد، اما عده ای از مسئولین سرجای خودشان نیستند. مدیریت جواب نمی دهد. در طبقات میانی عده ای از کارمندان از آشفتگی و سرگیجه ی مسافرین و غیبت بعضی از مسئولین مشغول جمع آوری چیزهای قیمتی و به درد بخوری هستند که در صورت غرق کشتی بتوانند با خودشان روی قایق های نجات به غنیمت ببرند. این که گفته بودند همه روی یک کشتی هستیم و برای نجات آن در شرایط بد همه با هم متحد هستیم درست از آب در نیامد. سوء استفاده از امکانات در این لحظات خطرناک بیشتر شده و ترس چشم عده ای را که نزدیک قایق های نجات اند کور کرده طوری که نه تنها به فکر هیچکس به جز خودشان نیستن بل دیگران را به دریا هل می دهند.

 چند نفر فریاد می زنند هر کسی که گناه کرده تا دیر نشده توبه کند و پاک به آن دنیا برود و روحش را نجات دهد و به دستور فرمانده ناخدا توجهی ندارند. از مسافرین می خواهند از خود این ها ها تقلید کنند چون کار از کار گذشته و این هیاهو و سرگیجه و به هر طرف دویدن دیگر فایده ای ندارد.لابد معتقدند اگر عده ی بیشتری را برای آخرت با خود همراه کنند  در آن دنیا سودی برایشان داشته باشد. کشتی دارد پر از آب می شود. طبقات پایین را پشت کرکره های آهنی قفل کرده اند تا مزاحم مسافران طبقات بالا نشوند و دست و پا گیر نباشند. مسافران طبقات بالا جواهراتشان را جمع کرده در پی فرصت اند روی قایق نجات کوچکی از کشتی فرار کنند. نمی توانند فکر کنند با قایق نجات به کجا بروند. ساحل کجاست؟ بعضی ها در این آشفتگی به فکر انتقام گرفتن اند  و در نخستین فرصت شخص مورد نظر را از پادر می آورند و در کنجی پنهان می شوند. کشتی های دیگری در همان نزدیکی ها هستند که در همین توفان و گردبادهای سهمگینش گرفتار شده اند و سخت به فکر خودشان هستند. وضع بعضی از آن ها بهتر و وضع بعضی دیگر بسیار بدتر از کشتی ماست. تکنولوژی به داد بی سیم چی های مخابرات رسیده تا زبان مشترکی داشته باشند و موقعیت یکدیگر را درک کنند و امکانات کمک را بسنجند. اگر مرگ در راه است برای همه باشد و اگر راه نجات هست صدمات و تلفات هرچه کمتر بهتر. گروه فرماندهی و ناخدایان سه شیفته کار می کنند اما عده ای هم به علت سرگیجه جهت یابی و قطب نما را گم کرده فریاد می زنند و ناله می کنند و بالا می آورند. عده ای روی بالا آورده های این ها سر می خورند و تا ته کشتی روی عرشه لیز می خورند و گاهی در میان امواج ناپدید می شونند.

ناخدا می کوشد نوک کشتی را به طرف موج های بلند برگرداند. اگر کمر کشتی رو به موج باشد غرق آن حتمی است. اما برگرداندن نوک کشتی روبروی موج های سهمگین کار آسانی نیست و به این این بستگی دارد که موتورهای نیرومند با تمام توان کشتی پر از آب و بسیار سنگین شده را به جلو هل بدهد. اما کارگران و جاشویان نباید حس کنند کرکره های آهنی را به روی آن ها بسته اند و مانند پارو زنان کشتی های بادبانی قدیم مچ پایشان با زنجیر به کشتی بسته است، تا بتوانند با انظباط و هوشیاری کامل به کار خودشان برسند. ناخدا فریادمی زند درها را باز کنید! متصدیانی می گویند نه! باز کردن کرکره ها باعث می شود کارگران موتور خانه فرار کرده و کشتی را به حال خود رها کنند. در حقیقت این متصدیان بیشتر نگران مزاحمت آن ها هستند و عرشه را برای خود خالی می خواهند. ناخدا از میان اهالی موتورخانه آمده و به وجدان و انظباط کاری آن ها آگاه است. می داند در میان آن ها تک روی و خود پرستی  خیلی کمتر وجود دارد و روی آن ها می تواند و باید حساب کرد، اما آن هم باید بدانند که در یک زندان آهنین گرفتار نیستند تا با جان و دل در آن شرایط خفقان آور  داغ و بدون هوا کار کنند. توی این هیرو ویر عده ای هم به فکر خصوصی کردن کابین های درجه دو و سه و چهار و آشپزخانه و رستوران . انبار آب و آذوقه افتاده اند. کابین های چهار که هیچ! درجه یک هم که مال خودشان هست و اختصاصی! درجه دو را خصوصی کرده به درجه یک تبدیل می کنند و درجه سه را هم یک نیم طبقه داخلش زده با قیمت بالاتر کرایه می دهند. کسانی هم که توان کرایه را نداشته باشند بروند در سالن های بزرگ و پز از ازدحام درجه چهار در گوشه ای بچپند. خدا نکند این ها موتور خانه راهم خصوصی کنند، آن وقت است که باید فاتحه ی کشتی و کشتی بان وکشتی ران و مسافران و مبلغان و متخصصان و آشپزان و بالا دستی ها و پایین دستی ها را، بجز کسانی که توانسته باشند با قایق های نجات به اقیانوس زده باشند ،یکجا خواند. کی بخواند؟ ما، که میان زمین و هوا نشسته ایم.

بریدن درختان بلوط در کشوری خشک مانند این است که در این کشتی، متخصصینی لوله ی تهویه ی هوای موتورخانه ی داغ 70 درجه را قطع کنند و به منبع نفت جوش بزنند تا مقدار تغذیه ی سوخت موتورها بیشتر شود. نیت اش بد نیست اما کارش عاقبت ندارد. اباز هم خدا را شکر سوخت کشتی اتمی  نیست وگرنه با چنین مهندسانی چه فاجعه ای بار می آمد؟! دادگاه در وضعیت چنین کشتی ای بازهم صحرائی است یا دریایی؟ تا تصمیم بگیریم صحرایی است یا دریایی کشتی ممکن است غرق شود!

اگر برنامه ی لوله کشی ادامه می یافت درختان قطع شده به 100 هزتر اصله می رسید. چوب بلوط چوب بدی نیست. باید دید بازار عرضه و تقاضای آن چند و چون است.

 

+ نوشته شده توسط farrokh bavar در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 11:45 |